|
از: جمشيد زرهپوش*
چرا اي باد پاييزي خزان كردي بهاران را
نهادي داغ غم بردل گل و باغ و گلستان را
خدايا كفر ميگويم ببخشا بر من نادان كه
ميترسم ازين ماتم زدايم از دل ايمانرا
اگر دادي، چرا بردي قرارو آرزوي دل كه پرخون
سازي از حسرت هزاران چشم گريان را
چرا برقامتي رعنا فلك را چشم ديدن نيست
كه برخاك افكند هردم سهي سروي خرامان را
درين زندان اين گيتي چه جانفرساست قانونش
كه غير از مرگ راهي نيست، گرفتاران زندان را
زبانه ميكشد آتش چنان در خرمن جانم
كه
بگرفته شرار آن دل زار پريشان را
سزد گرديدگان تر، ببارد سيل اشك غم
مگر آبي بيفشاند دل سوزان بريان را
زبهروز خدادادي هزاران ديده پرخون شد
كه مرگ نا به هنگامش شكسته قلب ياران را
زپاكي و زدينداري شكوه انجمنها بود
دبيري نيك و بينا دل اوستا را و گاهان را
صفا و لطف ومهر او نشانها داشت ز آيينش
چراغ شمع روشن بود دل و جان عزيزان را
خداوندا روانش را قرين رحمت خود كن به
مينو همدمش فرما روان پاك نيكان را
روانش شاد باد
*جمشيد زرهپوش عضو هيات مديره گردش ٤١ انجمن زرتشتيان
تهران اين سروده را در نشست گردش ٤١ انجمن كه يك روز پس از
درگذشت روانشاد بهروز خدادادي در پسين روز ٧ تيرماه ١٣٨٩
برگزارشد، خواند.

|